سرم انقدر شلوغه که تمرکزم رو به کلی از دست دادم. تو این چند وقتی هم هست که خواب درست و حسابی هم ندارم. ولی خوبه. احساس می کنم دارم تو این "شلوغی فکر" خودمو پیدا می کنم. دیگه حالت دیونه کننده معلق بودن رو هم ندارم. خدا رو شکر.
امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید. راستی قراره روز سیزده بدر گچ دست آرمان رو باز کنیم. پس چندان سیزده نحسی نخواهد بود. نه؟؟؟
*)

یادم میاد بار اولین باری که احساس کردم دیگه بزرگ شدم و باید مسئولیت پذیر باشم ۱۴ سالم بود. شاید برای بعضی ها این سن برای به این نتیجه رسیدن زیاد یا کم باشه ولی برای من این سن بود. خیلی خوب یادم میاد یه روز سرد برفی بود و مامانم و بابام و ژیلا خونه نبودن. من بودم و آرمان و آری. این آرمان ما از همون بچگی خیلی نا آرام بود و همیشه باید یکی بالا سرش بود تا خرابکاری نکنه. ولی اون روز نه من یادم موند حواسم باشه نه آری. باور کنید الان که دارم به گذشته بر میگردم و یاد اون روز و وضعیت آرمان میافتم حالم بد میشه. وقتی من و آری مشغول تلویزیون تماشا کردن بودیم آرمان خان ما یواشکی میره تو اتاقی که مامانم عادت داشت وسایلهای کهنه رو اونجا جمع کنه تا به موقعش وقتی زینب خانم بهش سر میزد بهش بده برای کسایی که محتاج بودن. تو اون اتاق ما یه مبل شکسته داشتیم که حتی زینب خانم هم ازش خوشش نمی اومد و هر بار با یه بهونه از بردن مبله طفره می رفت. خلاصه این دادش شیطون ما یه جورهایی وقتی در حال ورجه ورجه کردن روی این مبل بوده یکی از میخ های مبل میره تو پاش. من وقتی آرمان رو تو اون وضعیت دیدم کم مونده بود بمیرم. باور کنید قلبم انقدر تند تند میزد که فکر می کردم اگه همیجور بتپه میترکه. با چه وضعیتی آرمان رو آروم کردیم بماند. بیچاره تا مامان و بابام اومدن و بردنش دکتر این میخ تو پاش بود. حالا گفتم این اتفاق باعث شد بزرگ بشم چون نگاه مامان و بابا انقده سرزنش بار بود که از خودم و بی حواسیم بدم اومد. من عادت دارم هر وقت از خودم بدم میاد اون موقع سعی کنم عوض بشم.
نمیدونم چرا هوس کردم یاد اون روز بیافتم. شاید چونکه امروز تولد آرمان عزیزمه. داداشی گلم که هنوز هم دست شکسته اش به خاطر اون تصادف تو گچه. آرمان عزیزم که تو این شرایط مثل کوه پشتم ایستاده ای و شدی سنگ صبوری که اصلا انتظارشو نداشتم تولدت مبارک. انقده برام عزیزی که روز تولدت باعث شد باز بیام و بنویسم و تا حدی آروم بشم. به آرامش رسیدن چقد نزدیک بود و من نمی دونستم.
*)







