تبليغاتX
چشمهای سرگردان آرژین
از قبل هم سرگردانتر

 

هر چی رو که نوشته بودم رو تو چند ثانیه پاک کردم. من همیشه اینجوری بودم. در حال زندگی کردن در گذشته و در عین حال خواستن پاک کردن خاطراتی که نمی خوام تو خاطرم بمونن. به این نتیجه رسیدم که من آرامش رو حتی در خواب هم نمی بینم. آره عزیز با تو هستم که با اومدنت اون یه ذره آرامشی که داشتم رو ازم گرفتی. ناراضی نیستم به خدا . ارزششو داری.

وقتی صفحه بلاگم رو باز میکنم حس میکنم اینجا غریبم باور کنید من از درون خیلی تیره تر از رنگهای این قالبم. ای کاش یکی میفهمید چی میگم.

با اینکه مامانمو خیلی دوست دارم و از بچگی میخواستم شبیه مامانم باشم... از نظر قیافه.... هیچ وقت نتونستم مثل همه دخترهایی که با ماماناشون حرف میزنن درد دل کنم. شاید به خاطر همین هست که خیلی به پدرم وابسته ام. هر کاری که میکنم به خاطر اونه. دانشگاه رفتنم...رشته انتخاب کردنم...و خلاصه هر چی که اسمشو بیارید. فکر کنم زدم به سیم آخر. ای کاش بابام درکش انقده زیاد بود که قبول کنه این یکی انتخاب رو به من واگذار کنه. و ای کاش مامانم انقده میفهمید که بدونه حرف زدن یا اشاره من با بابام حرف بزنه. به خدا از این ای کاش ها متنفرم.

برای آیدا: عزیزم ای کاش پیشت بودم. شاید میتونستم خواهر خوبی برات باشم. اونم شاید آخه کی خواهر سرگردون میخواد.

برای تو: میدونم اینجا رو میخونی. نمیدونم باید از دست لیلی ناراحت باشم یا نه که اینجارو نشونت داد ولی بدون که " من ندانسته تو را میفهمم" دیگه این همه تلاش بی معنیه. باور کن.

برای همه :اگه یه جورهایی بعضی هاتون رو ناراحت کردم به بزرگی خودتون منو ببخشید.

خدا حافظ.

*)


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:4  توسط آرژین  |