کار خدا همیشه یه حکمتی توشه ولی ما آدما بیشتر وقتا باور نداریم. نمیدونم چه جوری بگم یا از کجا شروع کنم. حتی هنوز به مامانم اینا نگفتم.
تعریف آرمان( داداشم )از دوست جدیدی که تو یه مهمونی با هاش آشنا شده بود. اصرار مامانم برای دعوت کردنش و آشنایی با هاش. توجه نکردن و پشت گوش انداختن آرمان. تصادف آرمان. تو بیمارستان بستری شدنش. نگرانی ما. خدا رو فراموش کردن. همه تقصیرها رو گردن بزرگوارش انداختن و آخرش هم آشنایی ما با حمید دوست آرمانمون همش مثه یه خواب میمونه.
خودم هم نیمدونم چی میگم به خدا. هنوز باورش برای خودم سخته. تو این مدت کم آدم به یه نفر وابسته بشه دور از عقله. همش به خودم میگم به خاطر خوب شدن آرمانه که قبول نشدم اذیتم نمیکنه ولی هر کی رو بتونم گول بزنم خودمو که نمیتونم. من کسی رو پیدا کردم که داشتنش به هزار تا قبولی میارزه.
انقده پرم ولی کسی نیست که باهاش حرف بزنم. اگه راستشو بخوایید خجالت میکشم. به نظر شما بد یه دختر به کسی علاقه پیدا کنه که ۱ سال و خورده ای از طرف بزرگتر باشه؟؟؟؟؟
*)

چند تا از دوستای خوبم دیگه نیستن..
شفق عزیز رفت بدون اینکه بتونم ازش خداحافظی کنم. رهای گلم درخونشو قفل کردو کوچ کرد. عروسک عزیز خودم رفت کویت دیگه نمیتونم به راحتی صدای نازشو بشنوم. دادش مجازی عروسک "آقا تنها" هم دیگه بهم سر نمیزنه.
فقط خواستم بگم که هیچ وقت از یادم نمیرین.
دلم یه جورایی تنگه.
*)

۲۳ سال از عمر پر بهای بنده گذشت. تولدم مبارک.
.....بهترین کادوی تولدم مرخصی داداشم از بیمارستان بود......
----------------------------------------------------------------------------------------
همین الان نامه دانشگاه بدستم رسید. قبول نشدم. ولی به خدا ناراحت نیستم. وقتی داداشی گلم بیمارستان بود با خدا عهد بستم که حاضرم از همه خاسته هام بگذرم در مقابل سلامتی عزیزم. خدا رو صد هزار بارشکر که به خواستم جواب داد. وقتی لیسانسمو دارم دیگه فوق لیسانس پیشکشم. مگه نه؟؟ ۱۴/۹/۸۵
*)







