خیلی وقته که آپ نکردم می دونم. سرم خیلی شلوغ بود و هست. صاحب بوتیکی که من درش کار می کنم قراره یه بوتیک دیگه بزنه و حسابی ازمن داره کار می کشه.
خبر تازه اینکه نامزد کردم. که البته خبرش رو به صورت خصوصی به دو دوست وبلاگی دادم. دریغ از یک تبریک خشک و خالی.
دارم سعی می کنم دوباره به ادامه تحصیل فکر کنم. پارسال که نتونستم امتحان رو پاس کنم و به قولی پشت کنکور ارشد موندم. یادتون میاد؟ ولی خوب وقتی آدم یه نامزد خوب و فهمیده داره باز از این هوس ها به سرش می زنه.
معنی اسمم از کلمه زندگی میاد. روژین پرسیده بود.
ممنون از دوستایی که منو از یاد نبردن.![]()
*)

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:
۱. چهار اتفاق مهم زندگتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستن:
دوران شاد و عزیزبچگی.![]()
* وقتی ۱۰ سالم بود به این حقیقت پی بردم که آری برادر ناتنیمه. باورش خیلی سخت بود. هم برای ما و هم برای اون.
* مشکلی که در سن ۱۶ سالگی برام اتفاق افتاد. همون مسئله موهام(خودم هم خسته شدم از بس درباره اش نوشتم ولی خوب اتفاق مهمی بود
)
* مسافرتم به آلمان در سن ۲۰ سالگی. بهترین تجربه ای که داشتم.
* آشناییم با حمید ![]()
۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:
به همه چیز اشاره بشه بهتره
۳. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه:
تقریبا از ۱۲ سالگی تا الان با افسردگیهای شدیدی دست و پنچه نرم می کنم. به خاطر همین بازیگوشیه دوران بچگی جاشو به منزوی بودن الان تقدیم کرده. اگه قرار باشه از اخلاقم قبل از ۱۲ سالگی بگم از زمین تا آسمون با اینی که الان هستم فرق داره. عاشق تنهایی هستم. کتاب خوندن رو به هر چیزی ترجیح می دم. از وابستگی های الکی متنفرم. از عقاید قدیمی بیزارم. بهم میگن شخصیت ثابتی ندارم. میگن رنگ عوض می کنی. مهربونم و با گذشت. کاری به کار کسی ندارم. خیلی خیلی خیلی دیر جوشم به خاطر همین فقط یه دوست صمیمی دارم .لیلی تنها کسیه که منو همیجور که هستم قبول داره. نا آرامی و سرگردانی در کل شخصیتمو توضیح می دن.
۴. با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟![]()
باران کوثری با رنگ چشمهای آبیه مایل به طوسی.
مرسی از شرکت همگی. اصلا باور نمی کردم این بازی انقدر شرکت کننده داشته باشه. ![]()
*)

خیلی وقته که می خوام بیام بنویسم ولی نمی دونم همین که سر کار نمی رم و خونه نشین میشم افسردگی میاد سراغم
این پست فقط و فقط به خاطر دوست خوبم آیداست که منو خیلی خیلی وقت پیش به یه بازی با عنوان تاثیرگذارترینهای رندگیتان چه کسانی هستن دعوت کرده بود. خیلی روش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتره خیلی خلاصه بنویسم که اگه توضیح بدم هم خودم و ناراحت می کنم هم سر شما رو درد میارم. پس شروع می کنم
۱. اولین نفر یکی از دوستای بابام که سرطان خون داشت و متاسفانه ۳ سال پیش فوت کرد. چونکه وقتی ایشون کیمو رو شروع کردن همون روزی بود که من مجبور شدم موهامو به خاطر ریزش زیاد پسرونه بزنم. حرفای ایشون باعث شد خیلی چیزا رو بفهم و دیگه به همه چیز سطحی نگاه نکنم. شاید باور نکنید ولی موهام رو هم خیلی دوست دارم.
۲. دومین نفر دادشیم آرمان گل و عزیزم. البته تاثیری که اون روی منو زندگیم داشته تو همین چند ماه گذشته بوده. تو یه جمله خلاصه: داداشم یه آقای به تمام معناست. با اینکه کوچیکتر از آری ( اون یکی دادشم ) هستش ولی خیلی بیشتر از اون میفهمه.
۳. سومین نفر لیلی گلم. اینو نمی تونم بگم چرا. فقط میگم که تو شرایطی قرار گرفت که اگه من تو اون شرایط بودم نمی تونستم مثل اون تصمیم بگیرم. لیلی = استقامت
خوب از اونجایی که این بازی تاریخ مصرفش گذشته و من خیلی میخوام دوستام رو به یه بازی دعوت کنم خودم یه بازی شروع می کنم.
اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:
۱. چهار اتفاق مهم زندگتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستم
۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره
۳. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه
۴. با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟![]()
دوستایی که باید شرکت کنن:
آیدای عزیزم - پرستوی نازم - قهوه شیرینم - مریم گلم - عروسک خوشگلم که خیلی دیگه کم لطف شده.
*)

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.
من خودم به کتاب خوندن علاقه شدیدی دارم. یادم می یاد اولین بار که کتاب غیر درسی گذاشتم دستم و خوندم ۱۲ سالم بود. خیلی دلم میخواد کسایی که اینجارو مخونن بیان یا تو نظرات و یا تو بلاگ خودشون بگن کی و چرا خوندن رو شروع کردن. آخه دلیل کتاب خوندن من خیلی خنده داره میخوام ببینم دلیل کسی به پای دلیل من میرسه یا نه؟؟؟ اگه وقت کردم میرم از بلاگهایی که خوشم میاد دعوت می کنم.
.......................................................................................................................................
این سوژه رو آرمان بهم داد چون همش به من گیر میده که چرا مثل قبلنا نمی خونم خوب وقت ندارم چی کار کنم وگرنه من تشنه یه کتاب جالبم. خلاصه این شد که باز یاد گذشته افتادم و روزی که........ بعد می گم. اگه میشه یه چندتا کتاب شخص اول هم بهم معرفی کنید که داداشم زحمت خریدنشونو بکشه.
*)

ای کاش می شد از زندگی همینجور که هست راضی بود. آرژین گذشته می خواست همه چیز رو اونجور که دوست داره داشته باشه ولی آرژین امروز همینجوری هم راضیه.زندگی قشنگه اگه بگذارن. از خوده من گرفته تا اطرافیان.
*)






